<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بهترین ترفندهای گوشی+پیامکهای جدید+مطالب</title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/</link>
<description>پیامکهای جدید+عکسهای دیدنی و باورنكردني+مطالب جالب و خواندنی+....</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 14 May 2009 08:03:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>كاش يك زن نبودم!!!</title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/post-540.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;شايد مشابه اين قبيل داستانها رو بارها شنيده و ديده باشيد يا حتي خودتون به نوعي با اون درگير شده باشيد.حقايقي تلخ از جامعه مدرنيته امروز كه باعث و بانيش.....!!!!؟؟؟&lt;BR&gt;قضاوتش رو ميذارم به عهده خودتون.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;دخترك براي چندمین بار نگاھي به ساعت مچییش انداخت و زير لب غر غر كنان گفت: اه باز اين پسره احمق دير كرد انگار اصلا موقعیت منو درك نمیكنه.. و بعد با حرص بسیار گوشي موبايلشو از كیفش بیرون اورد و شروع كرد به اس ام اس زدن : آخه تو كجايي من سه ساعته اينجا معطل تو ھستم مثل اينكه فراموش كردي من بخاطر تو الان اينجا ھستما من توي پارك ساعي رو به روي قفس طاووس منتطرت روي نیمكت نشستم بیا ديگه خفم كردي الان ھوا تاريك میشه و من ھیچ جارو ندارم كه برم.&lt;BR&gt;در حال اس ام اس زدن بود كه دختري زيبا در كنارش نشست و با يك نیم نگاه سرتا پاي دخترك را نظاره كرد و گفت : سلام خانم خانما چقدر گوشیت قشنگه میشه ببینمش من عاشق گوشیاي سوني اريكسونم خیلي با كلاسه گوشیت.دخترك نگاھي به دختر زيبا انداخت و محو چھره نقاشي شده دختر شد كه در چھره اين دختر و آفرينش او خداوند از ھیچ چیز دريغ نكرده.بود يك&lt;BR&gt;روسري شالي كوتاه آبي با موھاي ھايلايت استخواني مانتوي كوتاه مشكي تنگ و يك شلوار برمودا لي به تن داشت&lt;BR&gt;دخترك از اين كه مي ديد چنین دختر زيبايي در كنار او نشسته و باب صحبتو با او باز كرده خیلي خوشحال شد مخصوصا اينكه تحمل اين دقايق براي او سخت بود و دوست داشت با كسي صحبت كند گوشي موبايلش را به طرف دختر دراز كرد و گفت قابل نداره.دختر لبخند زبايي زد و گفت : من اسمم مانیاست يا مارال ....... اصلا ھر چي تو دوست داري صدام كن مي دوني چشماي خیلي قشنگ و معصومي داري معلومه سن و سال زيادي نداري اسم تو چیه؟&lt;BR&gt;دخترك گفت :اسم واقعي من سیما ھست&lt;BR&gt;و ھر دو با ھم زدن زير خنده&lt;BR&gt;مارال گفت: منتظر كسي ھسي انگار درسته؟&lt;BR&gt;سیما گفت :آره&lt;BR&gt;مارال گفت : خیلي وقته از دور داشتم میپايیدمت خیلي استرس داري رنگت پريده معلومه كه بار اولته از خونه فرار میكني&lt;BR&gt;سیما تعجب كرد يعني مارال از كجا فھمیده بود او از خانه فرار كرده&lt;BR&gt;مارال با خونسردي بسته اي سیگار از توي كیفش در آورد و به سیما ھم تعارف كرد ولي سیما دست او را رد كرد&lt;BR&gt;مارال سیگار را روشن كرد و يك پك عمیق به سیگار زد و دودش را با مھارت زيادي از بیني خارج كرد&lt;BR&gt;ھر كس از كنار سیما و مارال رد میشد به آنھا نگاه میكرد و زير لب چیزي میگفتند گاھي چند گروه پسر از كنار آنھا رد میشدند و مارال خیلي صمیمي با آنھا سلام و احوال پرسي میكرد انگار توي پارك ھمه او را میشناختند.پشت شمشادھاي پارك نزديك بوفه پارك چند پسر ايستاده بودند و به مارال خیره شده بودند و با ھم در مورد او صحبت میكردند انگار بر سر او شرط بندي میكردند.سیما به اطراف نگاه كرد و آھي كشید و گفت : كاش من ھم زيبايي شما را داشتم انوقت اين ھمه طرفدار داشتم&lt;BR&gt;مارال با صداي بلندي شروع كرد به خنديدن و حین خنده به سیما گفت : خیلي ھنوز بچه ھستي تا بتوني فرق نگاھھا را از ھم تشخیص بدي.اتفاقا من آرزو داشتنم زشت بودم انقدر زشت كه ھیچكس نگاھم ھم نمیكرد انوقت از نگاھھاي حريص و ھوس بازانه اين گرگھا در امان بودم .سیما تو خیلي دختر ساده اي ھستي درست مثل آب زلال پاكي و شفاف . چند سالته؟&lt;BR&gt;سیما از تعريف مارال احساس شعف كرد و با ذوق گفت : 17 سال&lt;BR&gt;مارال يك نگاھي به ساعتش انداخت و گفت : مطمئني كه میاد دنبالت ؟&lt;BR&gt;سیما گفت : آره . امیر حتما میاد تا حالا بدقول نبوده لابد كاري براش پیش اومده ما باھم نامزديم البته نامزد نامزد كه نه ولي قراره به زودي نامزد كنیم و بعد باھم ازدواج كنیم ولي پدر و مادر ما مخالف ازدواج ما ھستن&lt;BR&gt;مارال پوزخندي زد و گفت :پس به خاطر اون فرار كردي فكر میكني ارزششو داره؟&lt;BR&gt;سیما از كلام تند و بي رودروايسي مارال دلخور شد و قیافش كمي در ھم فرو رفت&lt;BR&gt;صداي موبايل مارال بلند شد و مارال از جاش بلند شد و كمي ان طرفتر شروع به صحبت كرد :الو بگو صداي تو میاد نه ستم الان نمي تونم برم ھمین دورو ورام ديگه بذار يك ساعت مال خودم باشم و به بدبختي خودم فكر كنم.&lt;BR&gt;صداي فرياد مارال بلند شد : غلط كرده اون عوضي گفته بود يك نفره ولي 3 نفر بودن حالا طلبكار ھم شده به زور از دستشون خلاص شدم من ديگه پامو اونجا نمي زارم.نه نه اونجا نمیام.باشه به كیان بگو باھاش تماس بگیره بگه يك ساعت ديگه دم در پارك ساعي بیاد ولي تنھا.......&lt;BR&gt;و موبايلش رو قطع كرد لبخند تصنعي به لب اورد و گفت : چیه خوشگل خانم از من دلخور شدي؟&lt;BR&gt;بذار برم 2 تا بستني دبش بخرم تا باھم آشتي كنیم&lt;BR&gt;اين دختر چه نگاه گیرا و چه نفوذ كلامي داشت شادي از حركاتش بر مي خواست و اونوقت پشت تلفن اون حرفھا رو مي زد..........صداي خنده مارال بوفه را پر كرده بود كه داشت با يك پسر قد بلند صحبت میكرد يواشكي از توي كفشش چیزي در اورد و به پسر قد بلند داد و باھم دست دادن و مارال به طرف سیما به راه افتاد&lt;BR&gt;سیما گفت : بھت شماره داد ؟ دوست پسرت بود ؟&lt;BR&gt;مارال دوباره خنديد و گفت : نه شازده كوچولو . دوست كجا بود من از تمام پسرا متنفرم از ھمشون حالم بھم میخوره ولي خوب كارم ايجاب میكنه كه با اين آدمھا برخورد كنم . اصلا بگذريم اين آقا داماد جواب اس ام اس تو نداد ؟&lt;BR&gt;سیما گفت : نه ولي حتما تو راھه خیلي با مرام و آقاست.&lt;BR&gt;مارال گفت : ناراحت نشیا ولي دلم برات میسوزه چون سر كاري اون اگر میخواست بیاد تا حالا اومده بود ھمشون مثل ھمن.&lt;BR&gt;سیما در حالي كه در دلش بسیار احساس دلشوره میكرد گفت : نه امیر حتما میاد&lt;BR&gt;مارال دوبار ه سیگاري روشن كرد پكي زد و نقطه اي نا معلوم خیره شد و آھي از ته دل كشید انگار غم بزرگي پشت اين چھره زيبا بود&lt;BR&gt;با لحن بسیار دلنشیني شروع كرد به صحبت : من ھم مثل تو فكر میكردم از وقتي خیلي بچه بودم ھمه بخاطر زيباييم و شیرين زبونیم دور ورم بودن عمه و خاله و دايیو ... ھمه منو عروس خودشون میدونستن توي يه خانواده نسبتا مذھبي در شھرستان زندگي میكرديم يك خانواده ابرومند و ساده يك برادر بزرگتر از خودم داشتم. و پدر و مادري كه مثل جفت چشماشون به من اعتماد داشتن وقتي به سن راھنمايي رسیدم اكثر پسراي محلمون علاقه داشتن با من دوست بشن ولي من اصلا فكر اين چیزا نبودم مي خواستم درس بخونم و رشته عمران قبول بشم براي ھمین چادرمو مي كشیدم جلوتر و به سرعت از كنار پسراي مزاحم رد میشدم گاھي وقتي به خونه ميرسیدم انقدر نفس نفس میزدم كه مادرم میگفت :مگه حولي خوب يكم ديرتر برس خونه&lt;BR&gt;سیما گفت: ولي اصلا به ظاھرت نمیاد قبلا چادري بودي&lt;BR&gt;مارال گفت : اره و بودم ولي نه بخاطر علاقه قلبیم بلكه بخاطر احترام به پدر و مادرم . برادر و پدر خیلي غیرتي بودن وقتي به دبیرستان رفتم ديگه سر و كله خواستگارام پیدا شد مادر و پدر اصلا با ازدواج فامیلي موافق نبودن من ھم اينقدر توي گوشم خونده بودن كه خوشگلم و مي تونم بھترين اقبالو داشته باشم كه مي خواستم با كسي ازدواج كنم كه توي ھمه محل و فامیل زبانزد خاص و عام بشم.از بین ھمه پسرايي كه به خواستگاريم مي اومدن يا پیشنھاد دوستي میدادن ھیچكدومو در سطح خودم نمیديدم چند ماھي بود كه وقتي به دبیرستان مي رفتم سر راھم شركتي بود كه مدير عاملش يك پسر خیلي جذاب شیك پوش و پولدار بود . دقیقا ھمون مرد ارزوھاي من. دوستام مي گفتن اگر تو بخواي میتوني مخشو بزني .من ھم كم كم به او كه اسمش بھراد بود علاقمند شدم ولي بھراد برعكس ھمه به من توجھي نمیكرد.ديگه حرصم گرفته بود كه چطور من نتونستم مخ بھرادو بزنم دوستام مي گفتن بخاطر چادري ھست كه سرت میكني از سرت دربیار اونوقت ببین چطوري عاشقت میشه ولي من میگفتم اگر داداشم ببینه من بي چادر ھستم مي كشتم.ولي اينقدر عاشق بھراد شده بودم كه راضي شدم چادرمو از سرم در بیرم.به پیشنھاد دوستام كمي ھم آرايش كردم و يك روز بجاي مدرسه رفتم شركت بھراد و يك نامه نوشتم و در اون نوشته بودم كه دوستش دارم و مي خوام كه باھاش باشم به ھر قیمتي كه شده&lt;BR&gt;وقتي وارد شركت شدم يك محیط خیلي شیك و تر تمیز جلب توجه میكرد به منشي گفتم با مدير عامل كار دارم&lt;BR&gt;از اون اصرار كه چه كاري داريد؟ و از من انكار كه كار شخصي دارم&lt;BR&gt;بالاخره بعد از ساعتھا وارد اتاق شدم بھراد داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به من بود ولي وقت برگشت و من و ديد برق شیطنت مردانه اي در چشمانش درخشید لبخندي زد و به استقبالم امد من سرمو پايین انداخته بودم احساس میكردم صداي تپشھاي قلبمو ھمه میشنون پس خیلي سريع با لكنت گفتم :من اين نامه رو براي شمانوشتم میشه بخونید و الان جوابشو بھم بديد؟&lt;BR&gt;بھراد شروع كرد به خواندن نامه ودرحین خواندن نامه لبخند میزد بعد كه نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس كردم و منتظر جواب بھراد شدم.&lt;BR&gt;بھراد گفت :آشنايي با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتني باعث افتخار منه . و شماره موبايلشو روي يك تكه كاغذ نوشت و خیلي مودبانه يك شاخه گل از توي گلدان گل روي میزش در آورد و به طرف من دراز كرد و گفت :من منتظر تماس شما ھستم.&lt;BR&gt;نفھمیدم چطوري خداحافظي كردم و با چه سرعتي خودمو به دوستام رسوندم كه توي پارك منتظرم بودند اون روز از خوشحالي توي پوست خودم نمي گنجیدم و ھمه دوستامو بستني مھمون كردم.&lt;BR&gt;از روز بعد من ھر روز با بھراد با تلفن عمومي تماس مي گرفتم ولي اون راغب نبود كه براي ديدنم از شركتش خارج بشه و كارھاش رو بھانه میكرد و مي گفت چون شركت خودمه نمیتونم بیام ولي خیلي مشتاق ديدارتم تو بیا شركت من اينطوري ھم تو رو مي بینم ھم به كارھام میرسم.&lt;BR&gt;من حسابي عاشقش شده بودم و ھر شب به يادش مي خوابیدم سال آخر دبیرستان بودم و با روحیه اي كه پیدا كرده بودم حسابي در درسھام نمرات خوبي میگرفتم. بعد از مدرسه میرفتم دستشويي پارك چادرمو در میآوردم ولي روسري كیپي سرم مي كردم و يك رژ لب دخترانه مي زدم و با يك شاخه گل به ديدن بھراد مي رفتم و به خانوادم مي گفتم كه دبیرستان كلاس تست زني برامون گذاشتن. ولي در دلم احساس گناه ميكردم كه چرا دارم دروغ میگم و احساس میكردم رابطم با بھراد كه يك نامحرمه گناه محسوب میشه&lt;BR&gt;دوستام میگفتن :دختر امل بازي درنیار ھمه دخترا حسرت اينو مي خورن كه بھراد يك نیم نگاھي بھشون بندازه ولي اون عاشق تو شده تو به ھر قیمتي شده بايد بھرادو مال خودت كني. ھم پولداره ھم خوشتیب ديگه چي میخواي ؟&lt;BR&gt;حرفاي دوستام بیشتر تحريكم میكرد و باعث میشد ترسي كه از رفتن به شركت بھراد داشتم كمتر بشه&lt;BR&gt;بھراد ھر روز حرفاي عاشقانه به من ميزد و خانمي من صدام میكرد و مي گفت خانمي من ما مال ھمديگه ھستیم پس از چي مي ترسي&lt;BR&gt;ولي احساس گناه يك لحظه راحتم نمي ذاشت . يه روز بعد از كلاس معارف رفتم پیش دبیر معارفمون&lt;BR&gt;گفتم : خانم مي خواستم يك سوالي بپرسم&lt;BR&gt;خانم رحماني در حالیكه چونه مقنعه شو بالا میاورد تا حاظر بشه از كلاس بره بیرون يك لحظه ايستاد و گفت :بپرس عزيزم ھر سوالي باشه من سعي میكنم كمكت كنم&lt;BR&gt;پرسیدم :اگر دختر و پسري ھمديگرو دوست داشته باشن گناه داره؟&lt;BR&gt;خانم رحماني گفت : نه دخترم دوست داشتن يك نعمت الھي كه ھیچكس منكرش نیست از عشقي زمیني ادمھا به عشق الھي میرسن&lt;BR&gt;پرسیدم: اگر اين دختر و پسر با ھم صحبت كنن و ھمديگرو ببینن چطور اونم گناه نیست ؟&lt;BR&gt;گفت : خوب اين بحثش جداست ولي اگر خانواده ھا در جريان نباشن گناھه چون ممكنه شیطون سراغشون بیاد و ھر دوتا براي ھم نامحرمن و اين كار گناھه&lt;BR&gt;گفتم :خوب در سن و سال ما ، دختر و پسرھا دوست دارن با جنس مخالف صحبت كنن بیرون برن اين يك حقیقته و ھیچكس نمیتونه منكرش بشه درسته ؟&lt;BR&gt;گفت : عزيزم دختر و پسراي جوان به سن شما بايد سر خودشونو با درس و كار گرم كنن يا اگر اين نیاز خیلي بھشون فشار اورد بايد ازدواج كنن نه اينكه با ھم رابطه پنھاني داشته باشن&lt;BR&gt;پرسیدم : حالا اگر به قصد آشنايي قبل از ازدواج با ھم باشن اين ھم اشكال داره ؟&lt;BR&gt;گفت :اگر خانواده ها در جريان باشن نه&lt;BR&gt;پرسیدم : اگر نباشن چي ؟ يعني وقتي به تفاھم رسیدن بخوان به خانواده ھاشون بگن چي؟ پس بايد چیكار كنن كه گناه محسوب نشه&lt;BR&gt;خانم رحماني گفت :خانم نعمتي گناه در ھر حال گناھه ولي فقط يك راه داره كه گناه محسوب نشه و اون اينكه بايد با ھم محرم بشن&lt;BR&gt;پرسیدم : يعني عقد كنن ؟ اينطوري كه ھمه خانواده مي فھمن&lt;BR&gt;خانم رحماني در حالیكه چادرشو سرش میكرد گفت : نه منظورم اينه كه بايد صیغه محرمیت بین خودشون بخونن&lt;BR&gt;زنگ تفريح تموم شده بود و خانم رحماني بايد سر كلاس ديگه اي مي رفت در حالیكه داشت مي رفت گفت بعدا بیشتر باھم صحبت مي كنیم دراين باره عزيزم&lt;BR&gt;از اون روز به بعد به اين فكر میكردم كه ما بايد بین ھم صیغه محرمیت بخونیم توي كلي رساله و...... گشتم تا بالاخره ايه صیغه رو پیدا كردم ولي بھراد اين چیزا رو قبول نداشت میگفت محرمیت به دل آدمھاست يك آيه ھیچوقت نمیتونه دوتا دل رو به ھم نزديك كنه يا از ھم دور كنه.&lt;BR&gt;امتحاناتم شروع شده بود و احساس میكردم روحیه سابق و ندارم كه به درس خوندنم ادامه بدم&lt;BR&gt;وقتي بھراد بي حوصلگي من و حتي توي روابطمون ديد قبول كرد و ما بین ھم صیغه محرمیت خونديم به مدت 3 ماه و مھرم و 14 تا حبه قند كرد&lt;BR&gt;ولي بدون شاھد بدون مدرك يك جمله اي بود كه بین خودمون خونديم و گفتیم: قبلت&lt;BR&gt;روابطمون خیلي صمیمي شد و من فكر میكردم كه بھراد ديگه شوھرمه و بالاخره انقدر بھراد توي گوشم خوند كه اون اتفاقي كه نبايد مي افتاد بالاخره افتاد...........&lt;BR&gt;ترس و وحشت ، از بي آبرويي تمام وجودمو پر كرده بود ھمش گريه میكردم و ھر روز ازش خواھش میكردم كه زودتر بیاد خواستگاريم ولي بھراد ھر روز يك بھانه جديد مي اورد و مي گفت دير يا زود داره سوخت و سوز نداره&lt;BR&gt;يك روز تابستاني با بھراد رفته بوديم ناھار بیرون كه يك دفعه سنگیني نگاھي رو پشت سرم احساس كردم برگشتم و تمام دنیا رو سرم خراب شد. برادرم علي بود كه زل زده بود به من و از شدت خشم سرخ شده بود بھراد متعجب يك نگاه به من میكرد و يك نگاه به علي.علي دستامو محكم گرفت و منو از سر جام بلند كرد ھمه توي رستوران داشتن نگاھمون میكردن و من ھر چي خواستم براي علي توضیح بدم فقط فرياد میزد : خفه شو&lt;BR&gt;يك نگاه غضبناك به بھراد كرد و گفت: حال تو عوضي رو ھم میگیرم&lt;BR&gt;در طول راه ھیچ حرفي با من نزد میدانستم كه آخر عاقبت خوبي در انتظارم نیست با غیرتي كه توي اين مدت از علي ديده بودم ھمیشه از ھمین موضوع مي ترسیدم ولي از طرفي پیش وجدان خودم راحت بودم كه من گناھي نكردم و بھراد به من محرم بوده و قصدش ھم ازدواجه ومنو ترك نمیكنه&lt;BR&gt;وقتي به خونه رسیديم علي منو توي اتاقم ھل داد و درو روم بست و از پشت درو قفل كرد&lt;BR&gt;من فرياد مي زدم :علي اشتباه میكني بذار حرف بزنم&lt;BR&gt;و علي فرياد میزد میرم پیش آقا جون تا تكلیفتو روشن كنه و درو به شدت بست و از خونه خارج شد&lt;BR&gt;منم از تلفن اتاقم به بھراد زنگ زدم و با گريه شروع كردم به تعريف كردن ماجرا&lt;BR&gt;بھراد دلداريم میداد و با خونسردي گفت : خانمي من ھیچ نگران نباش من تنھات نمي زارم تو مطمئن باش من و تو مال ھمیم و اگربرادر يا پدرت پیش من بیان من تو رو از اونھا خواستگاري میكنم . گل من قصه نخور حیف چشماي قشنگت نیست كه باروني بشن ؟&lt;BR&gt;وقتي گوشي رو قطع كردم احساس آرامش میكردم برام فرقي نداشت كه چه اتفاقي برام مي افته چون احساس میكردم بھراد پشتمو خالي نمیكنه.&lt;BR&gt;نیم ساعت بعد علي ھمراه پدر آمدن خونه . پدرم از وقتي در خونه رو باز كرد شروع كرد به دادو بیداد و میگفت : من فكر میكردم مصطفي پسر احمد آقا چون از ما جواب منفي شنیده اون مزخرفاتو میگفت كه مي گفت جلو دخترتو بگیر حیف دختر نجیبت دست اون گرگ افتاده . منه احمق باورم نشدو با مصطفي كلي دعوا كردم و از مغازه بیرونش كردم واااااااااي خدايا منو ببخش به بنده خدا چقدر بدو بیراه گفتم حالا بايد با خفت ھرچه تمامتر سرمو كج كنم و برم ازشون عذر خواھي؟؟؟؟؟؟ ااين دختره چشم سفید از اطمینان ما سو استفاده كرد خیر نبیني دختر كه برام آبرو نذاشتي اين ننگو چطوري تحمل كنم؟&lt;BR&gt;مادر از ھمه جا بي خبر وارد خونه شد و وقتي داد و بیداد پدر را شنید گفت : چي شده مارال چیزيش شده؟&lt;BR&gt;علي گفت : كاش مرده بود و شروع كرد به تعريف كردن داستاني كه اتفاق افتاده بود&lt;BR&gt;مادر اشك مي ريخت و میگفت : چطور تونست اين كارو بكنه ؟دختر آخه تو چي كم داشتي؟تو اين شھر ديگه نمي تونیم سر بلند كنیم ديگه با چه رويي توي اين محله زندگي كنیم؟&lt;BR&gt;ھر چي مادر میگفت علي بیشتر حرص و جوشي میشد بطرف در ھجوم اورد و كمربند شروع كرد به كتك زدن من&lt;BR&gt;من جیغ و داد كردم فرياد كشیدم ولي فايده اي نداشت يك گوشه كز كرده بودم و زير مشت و لگد علي خرد شدن استخوانھامو احساس میكردم.من فرياد مي زدم : بخدا اون قصد بدي نداشت مي خواد با من ازدواج كنه&lt;BR&gt;علي گفت : خیلي بدبختي كه باورت بشه اون مرتیكه اگر ادم درست و حسابي بود مي اومد مثل ادم خواستگاريت دختري كه با پسري دوست بشه لايق زنده بودن نیست&lt;BR&gt;پدر بجاي اينكه جلوي علي رو بگیره صداي فريادش از اتاق بغلي مي اومد : بدبخت شديم&lt;BR&gt;مادر شیون كنان بطرف علي دويد و دستشو گرفت و گفت :تو رو امام حسین ولش كن شايد راست بگه اونوقت جواب خدارو چي میدي؟شیرمو حلالت نمیكنم اگر به حرفش گوش ندي . ادرس پسررو بگیر برو ببین حرف حسابش چیه ؟تو اين بدبختو كشتي&lt;BR&gt;علي يك تكه كاغذ جلوم انداخت و گفت فقط بخاطر عزيز اين كارو مي كنم يالا ادرسو بنويس ولي به ولاي علي اگر دروغ گفته باشي عزيزو به عزات میشونم و با عجله ادرسو از دست من قاپید و ھمراه پدر از خونه خارج شدند.&lt;BR&gt;من اشك مي ريختم و تمام دھنم پر از خون شده بود بازو و كمرم به شدت درد میكرد مادرم كمكم كرد تا از جام بلند شدم.&lt;BR&gt;احساس تنفر عجیبي نسبت به علي احساس میكردم كه چطور به خودش اجازه داد كه بخاطر حرف مردم اينطوري به جون تنھا خواھرش افتاد.مادرم اشك مي ريخت و به بدنم پماد مي مالید و مي گفت :دستش بشكنه نگاه كن چه به روزش انداخته&lt;BR&gt;آخه دختر اين چه كاري بود كردي ؟من اما بیشتر از درد جسمم روحم و قلبم شكسته شده بود میدانستم كه طبق قولي كه بھراد به من داده علي حتما از كارش پشیمان میشه و اونوقت تا آخر عمرم ھیچوقت نمي بخشمش&lt;BR&gt;دل توي دلم نبود و كنار پنجره منتظر علي و پدرم نشسته بود ھر ثانیه برام يك ساعت میگذشت تا بالاخره ساعت 9 شب به خانه آمدند پدر انگار در اين چند ساعت گرد پیري روي صورت و موھاش نشسته بود و تا به اون روز پدر بشاش و شادابمو اينقدر ناراحت و افتاده حال نديده بودم.مادر به حیاط رفت به استقبال انھا و با ھم وارد خانه شدند مادر در حالي كه كت پدر را میگرفت گفت : حاجي خسته نباشي چي شد ؟ كي میاد؟&lt;BR&gt;پدر دست در جیب كتش كرد و نامه اي را بدست مادر داد&lt;BR&gt;مادر شروع به خواندن كرد يك نگاه به من میكرد و يك نگاه به نامه و اشك از چشمانش جاري شده بود.&lt;BR&gt;پدر گفت :اين دختر امروز آبروي چندين ساله منو برد امروز تحقیر شدم حتي جلوي اين پسره آخه دختر تو خانوادت چه كمو كاستي داشتي كه اينكارو كردي&lt;BR&gt;با بغض پرسیدم : مگه چي شده ؟ بھراد و نديدين ؟ چي گفت بھتون ؟&lt;BR&gt;علي با حالت خشم و غضب گفت : ھیچي چي مي خواستي بگه با اون گندي كه تو زدي دوغرتونیمشم بالا بود . اقا بھراد شما اين نامه رو كه شما براش نوشته بودين داد به ما و گفت دختر شما به من پیشنھاد دوستي داده من قبول نمي كردم ولي اون اصرار داشت و ھي مي اومد شركت من اگر باور ندارين از منشیم بپرسین . بھراد گفت من اصلا نامزد دارم و قصد ازدواج با دختر شمارو نداشتم وندارم دختر شما داشت زندگي من و نامزدمو بھم مي ريخت و اون روز من توي رستوران داشتم به دخترتون مي گفتم كه دست از سر من برداره...&lt;BR&gt;باورم نمي شد بھراد اين حرفھا رو زده باشه با بغض و فرياد گفتم : تو دروغ مي گي اصلا تو از من از بچه گي ھم خوشت نمي اومد و به من حسادت میكردي . اون به من قول داده ھیچوقت نمیتونه اين حرفارو زده باشه&lt;BR&gt;پدرم مثل اسپند روي آتیش از سر جاش پريد و يك سیلي محكم به صورتم زد طوري كه چند قدم به عقب كشیده شدم و گفت : خفه شو دختره چشم سفید ديگه نمي خوام ببینمت تو باعث ننگ ما ھستي ديگه دختري به اسم مارال ندارم تو نمي توني بفھمي چقدر براي يك پدر سخته وقتي بشینه و اين حرفارو از يك پسر نانجیب بشنوه كاش زمین دھن باز میكرد و من و میبرد ھمراه خودش كاش امشب بخوابم و فردا بیدار نشم و منو با شدت ھل داد توي اتاق و در رو به روم قفل كرد.&lt;BR&gt;مادر م از اون طرف شیون میزد ولي كاري از دستش بر نمي اومد پدر اين دفعه به طرف مادر رفت و با پرخاش بسیار شروع كرد به مادرم بد وبیراه گفتن.&lt;BR&gt;تا اون زمان ھیچوقت نديده بودم پدر و مادرم صداشونو روي ھم بلند كنند و با بي احترامي با ھم صحبت كنن ولي من باعث شده بودم اين حريم شكسته بشه.دنیا برام به آخر رسیده بود وقتي ياد حرفھاي بھراد مي افتادم به ياد قول و قرارھاش و به ياد نھايت نامردي كه در حق من كرده بود دوست داشتم آتیشش بزنم . ولي در اون شرايط چیكار میتونستم بكنم ؟ تازه اگر مادر و پدر میفھمیدن كه دختر عزيز دردونشون چه به روز خودش اورده ديگه منو زنده نميذاشتن.&lt;BR&gt;ولي با خودم فكر میكردم مگه كشكه من و اون با ھم محرم بوديم اون حكم شوھر منو داشته نمیتونه زير ھمه چیز بزنه.&lt;BR&gt;دوست داشتم اون شب ، شب آخر زندگیم باشه و اي كاش پدرم يا علي زير شلاق اون روز منو میكشتن اونوقت الان اوضاع و احوالم اينطوري نبود و مجبور نبودم دوريشونو تحمل كنم و به ھر خفتي تن بدم.چند روز در اتاق حبس بودم مادرم برام غذا مي اورد ولي حتي يك كلام ھم با من حرف نمي زد من ھم به يك نقطه خیره شده بودم و لب به غذا&lt;BR&gt;نمیزدم مادرم ھم ظرف غذا را دست نخورده میبرد بدون اينكه اصراري داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توي اون عالم نبودم ھر شب كابوس میديدم و به فكر يك راه حل بودم ولي تمام راه حلھا به بن بست ختم میشد.از فرط بي غذايي ضعیف شده بودم و يك روز به خودم آمدم ديدم كه در بیمارستانم و سرم به دستم وصل ھست 3 روز بیمارستان بودم ولي در اين مدت نه پدر ونه علي به ديدنم نیامدن و فقط مادر سنگ صبورم شده بود و از شب تا صبح پاي جا نماز اشك مي ريخت و دعاي توسل ميخوند.&lt;BR&gt;ھنوز چند روز از برگشتنم به خانه نگذشته بود كه يك روز قفل سكوت پدر شكست يك چادر سفید به من داد و گفت : اينو سرت كن و يك كم به خودت برس امشب مھمان داريم.&lt;BR&gt;مھمان اون ھم با اين اوضاع و احوال .......... فكر كردم شايد يكي از اقوام براي عیادتم مي آيند.نزديك غروب مھمانھا آمدند با دسته گل و شیريني ولي نه .........اي واي ........اون فرھاد بود خواستگار سابقم كه چندين بار تا بحال به خواستگاريم آمده بود و جواب رد شنیده بود&lt;BR&gt;مادر وارد اتاقم شد و گفت : اين دفعه ديگه حق نداري بیخودي بھانه بیاوري . تا اين بي آبرويي به گوش ھمه نرسیده بايد زودتر ازدواج كني.حالا چطور میتونستم به خانوادم بفھمونم كه من جز با بھراد نمیتونم با كسي ازدواج كنم يعني مجبور بودم ؟&lt;BR&gt;و اگر مي فھمیدند من چطور میتوانستم توي روي خانوادم نگاه كنم&lt;BR&gt;چادر سفیدمو سرم كردم و سیني چاي بدست وارد پذيرايي شدم&lt;BR&gt;تحسین ھمگان بلند شد ........ واي چه عروس خوشگلي .......واي چه عروس خوش قدوبالايي ماشاالله .خدا حفظش كنه براتون . نجابت از چھرش میباره&lt;BR&gt;مادر میگفت :شما لطف داريد كنیز شماست&lt;BR&gt;فرھاد پسر يكي از دوستان پدر بود پسري نجیب كه نجابت خودش و خانوادش شھره شھر بود دانشجوي مكانیك بود از نظر خانوادگي بسیار مومن بودن كم حرف بود و در تمام مدت خواستگاري گلھاي قالي رو نگاه میكرد&lt;BR&gt;من كه ھمیشه آرزوي يك ھمسر خوشتیپ و سروزبون دارو داشتم ھیچوقت نتونسته بودم به فرھاد به عنوان يك ھمسر نگاه كنم براي ھمین ھردفعه جواب منفي داده بودم و پدرو مادرم ھم بخاطر اينكه فكر میكردند من دختر بسیار فھمیده اي ھستم اختیار تصمیم گیري را به خودم داده بودند ولي حالا با اين شرايط نمیتونستم روي حرفشون حرف بزنم.&lt;BR&gt;در ھمون جلسه خواستگاري قرار و مدار بله برون و عقدكنان را گذاشتند و من مات و مبھوت از اينكه چه داره بر سرم میاد بودم.&lt;BR&gt;پدرم میگفت :تو باعث ننگ ما ھستي ديگه نمي خوام توي اين خونه باشي و چشمم به چشمات بیفته&lt;BR&gt;علي در تمام اين مدت كلامي با من صحبت نمي كرد و مادرم با نگراني و درسكوت و خلوت خودش سر نماز برام دعا میكرد و اشك مي ريخت.&lt;BR&gt;چطور مي تونستم از فكر بھراد بیرون بیام در حالیكه اينقدر ادعاي عاشقي میكرد و از پشت به من خنجر زده بود فكر انتقام تمام ذھنم رو به خودش مشغول كرده بود چطور مي تونستم با فرھاد كنار بیام و باھاش زندگي جديدي را شروع كنم ؟و از طرفي اگر مي فھمید اون دختر نجیبي كه از من در ذھنش خودش ساخته من نیستم ، چطور مي تونستم توي چشمام نگاه كنم . اگر خانوادم میفھمیدند كه من از اعتماد اونھا سوء استفاده كردم و گذاشتم يك نامرد چه بلايي بر سرم بیاره اونوقت يك لحظه ھم من رو زنده نمیذاشتن.&lt;BR&gt;تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود بعد از چند ھفته كه خیال پدر و مادرم راحت شد و دعواھا فروكش كرد اجازه پیدا كردم كه چند ساعت به خانه دوستم برم تا يكمي روحیه ام عوض بشه.&lt;BR&gt;در راه خودمو به يك تلفن عمومي رسوندم و با موبايل بھراد تماس گرفتم&lt;BR&gt;مارال: الو سلام بھراد . منم مارال حالت خوبه؟&lt;BR&gt;بھراد : مارال......... بجا نمیارم&lt;BR&gt;مارال : بھراد تو رو خدا جواب منو بده و من ھمه امیدم به تواه . بھراد منو دارن به زور شوھر میدن خواھش میكنم بیا خواستگاريم&lt;BR&gt;بھراد : خوب مباركه ايشالا&lt;BR&gt;مارال : بھراد تو چرا اون دروغھارو به پدر و برادرم گفتي ؟&lt;BR&gt;بھراد : من .........من ھیچوقت به ھیچكس دروغ نگفتم و مگه دروغ گفتم كه نامه رو تو به من دادي ؟ مگه دروغ گفتم تو برام مزاحمت ايجاد میكردي؟&lt;BR&gt;مارال با اشك : آخه بھراد چرا اينقدر بي انصافي . تو خودت میگفتي ، خانمي من ، .ما بین ھم صیغه خونديم&lt;BR&gt;بھراد :دست از اين بچه بازيھا بردار يكم تو دنیاي امروز زندگي كن ، از من به تو نصیحت راحت زندگي كن ھیچي رو سخت نگیر ... تازه كدوم دفترخونه اي شاھد بوده ؟ كجا ثبت شده ؟ مي توني برو ثابت كن&lt;BR&gt;مارال : بھراد كنیزيتو میكنم ولي خواھش میكنم.........&lt;BR&gt;بھراد : من نه كنیز مي خوام نه زالويي مثل تو كه مي چسبه و ول كن نیست&lt;BR&gt;و گوشیشو با كمال بي رحمي روي من قطع كرد.&lt;BR&gt;وقتي به خونه دوستم رسیدم يك دل سیر توي بغلش گريه كردم و باھاش درددل كردم ولي روم نمیشد به ھیچكس بگم كه مشكل اصلي من چیه.&lt;BR&gt;جند روز بیشتر به مراسم عقد كنانم نمونده بود و من مستاصل بودم كه چه راه فراري داشتم ؟ ھر روز بیشتر به بن بست میخوردم و ميدونستم اگر حقیقت و بگم ھیچكس ديگه نمي خواد تو صورتم نگاه كنه مرتب به خودم میگفتم : بچگي كردي مارال حالا ھم بايد تاوانشو پس بدي&lt;BR&gt;فرھاد پسر بدي نبود . اينقدر ساده بود و پاك كه تا بحال مستقیم توي چشمانم نگاه نكرده بود و منو مارال خانم صدا میزد.&lt;BR&gt;وقتي فرھادو میديم از خودم بدم مي آمد كه چطور میتونم با زندگي جواني به اين پاكي بازي كنم ؟تا اينكه بالاخره تصمیم نھايي مو گرفتم....&lt;BR&gt;ساعت 5 صبح از كابوسي وحشتناك بیدار شدم خواب ديدم توي يك قبري ھستم كه اطرافش پر از آتشه و فرھاد بر سر و صورت من سنگ مي انداخت و پدر و مادرم مي خنديدند كه خوب شد اين دختره مرد و اين ننگ و با خودش به گور برد&lt;BR&gt;وقتي از خواب پريدم با عجله به سمت كمد لباسھام رفتم و چمدانم رو از لباسھام پر كردم كمي پول و شناسنامه و طلاھايي كه از دوران كودكي به عنوان ھديه به من داده بودند رو در چمدانم ريختم.نامه اي نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواھي كردم و نوشتم من براي شما دختر خوبي نبودم و میدونم از اعتمادتون سوء استفاده كردم ومن میرم ولي وقتي بر میگردم كه حتما پدر به من افتخار كنه و باعث ننگش نباشم.چمدانم رابرداشتم و در سكوت از خانه خارج شدم در حالیكه اشك مي ريختم از كوچه و پس كوچه ھاي شھرمون گذشتم و با تك تك خاطراتموداع كردم.</description>
<pubDate>Thu, 14 May 2009 08:03:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=landlaughter&amp;postid=540</comments>
<dc:creator>landlaughter</dc:creator>
<guid>http://landlaughter.blogfa.com/post-540.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیغام مدیر وبلاگ</title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;سلام به بازدیدکنندگان عزیز برای اینکه بتوانید همه ی مطالب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این سایت را بازدید کنید به قسمت&quot; آرشيو  هفتگي مطالب&quot; مراجعه کنید&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و اگر هم مايل هستيد از به روز شدن وب سایت با خبر شود آیدی که در وبلاگ قرار &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;داده شده است را ادد کنيد.امیدوارم لحظاتی شادي را در وبلاگ را داشته باشید.&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.bestnewmusics.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 424px; HEIGHT: 89px&quot; height=100 alt=&quot;بهترين آهنگهاي جديد&quot; hspace=0 src=&quot;http://ramtinjon.persiangig.com/other/logo%20saite%20best%20new%20musics.gif&quot; width=518 align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://landlaughter.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 422px; HEIGHT: 92px&quot; height=100 alt=&quot;پيامكهاي جديد+مطالب آموزنده همسريابي+مطالب جالب+عكسهاي ديدني و خنده دار&quot; hspace=0 src=&quot;http://ramtinjon.persiangig.com/image/land.gif&quot; width=492 align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://bestthem.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 426px; HEIGHT: 87px&quot; height=100 alt=&quot;کلیک کن تا ضرر نکردی&quot; hspace=0 src=&quot;http://ramtinjon.persiangig.com/image/logo%20saite%20best%20them.gif&quot; width=466 align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Nov 2008 16:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=landlaughter&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>landlaughter</dc:creator>
<guid>http://landlaughter.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> ماجرای سه ایرانی باهوش و سه آمریکایی</title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/post-539.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=news-id-428&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند.&lt;BR&gt;توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفاً !!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 10:54:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=landlaughter&amp;postid=539</comments>
<dc:creator>landlaughter</dc:creator>
<guid>http://landlaughter.blogfa.com/post-539.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> عکس هایی جدید و فوق العاده از بازیگران سریال تاجرپوسان</title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/post-538.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt; عکس هایی جدید و فوق العاده از بازیگران سریال تاجرپوسان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG title=&quot;عکس هایی جدید و فوق العاده از بازیگران سریال تاجرپوسان&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; alt=&quot;عکس هایی جدید و فوق العاده از بازیگران سریال تاجرپوسان&quot; src=&quot;http://irancell.ws/up/images/sang-do-irancell.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دانلود در ادامه مطلب&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://parsi-mob.ir/index.php?newsid=416&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 10:40:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=landlaughter&amp;postid=538</comments>
<dc:creator>landlaughter</dc:creator>
<guid>http://landlaughter.blogfa.com/post-538.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پست ويژه: اس ام اس ها ويژه ماه مبارك رمضان</title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/post-537.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=center&gt; يك سري اس ام اس مخصوص ماه مبارك رمضان قرار دايدم&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; كه اميدواريم خواندن اين &lt;A href=&quot;http://www.landlaughter.blogfa.com/&quot;&gt;اس ام اس ها &lt;/A&gt; لذت ببريد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;IMG alt=&quot;اس ام اس ویژه ماه مبارک رمضان&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/2ywa2o9.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;BR&gt;ماه مبارک رمضـان بر همه ي مـسلمين جهـان مـبارک باد حتي تو عزيزم که اصلاْ روزه نمي گيري!!!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 418px&quot; SIZE=2&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;دولت اعلام کرد به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, ماه رمضان تا پایان مهرماه تمدید گردید&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;BR&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 428px&quot; SIZE=2&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=center&gt;به غضنفر مي گن نظر شما راجع به ماه رمضان چيه ؟ مي گه والا خيلي خوبه فقط يه ذره زولبيا باميه اش رو زياد کنن بهتر مي شه&lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 416px&quot; SIZE=2&gt;

&lt;P align=center&gt;ماه رمضانه یه وقت جایی نری که پیدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا میگردم !!!روتو حساب کردم!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 442px&quot; SIZE=2&gt;

&lt;P align=center&gt;مناجات غضنفر باخدا : خدايا ماه رمضان را مانند المپیک هر 4 سال يک بار آن هم در يک کشور برگزار کن&lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 442px&quot; SIZE=2&gt;

&lt;P align=center&gt;به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, ماه رمضان تا پایان مهرماه تمدید گردید&lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 432px&quot; SIZE=2&gt;

&lt;P align=center&gt;توي آسمون دنيا هر کسي ستاره داره چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 446px&quot; SIZE=2&gt;

&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;کاش در این رمضان لایق دیدار شويم. *** سحری با نظر لطف تو بیدار شويم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P class=body align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.lahijan2music.info/&quot;&gt;عیدفطر مبارک &lt;/A&gt;( رصدخانه ی اردبیل )&lt;/P&gt;
&lt;P class=body align=center&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به غضنفرمیگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم.خودم فردا بهش زنگ میزنم &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;کجایی؟؟ همه دارن رو پشت بوم دنبالت میگردن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;آخه ماه من میخوان ببینن فراد عیده یا نه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;غضنفر ماه رمضون ميره خونه دوستش مي خوابه &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دوستش بهش ميگه سحر صدات كنم؟؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تركه مي گه نه همون غضنفر صدام كني بهتره&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 02:09:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=landlaughter&amp;postid=537</comments>
<dc:creator>landlaughter</dc:creator>
<guid>http://landlaughter.blogfa.com/post-537.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>60 نکته در مورد ازدواج</title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/post-536.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=center&gt;
&lt;TABLE id=AutoNumber26 style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;90%&quot; align=center border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#000000 size=2&gt;در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma&gt;
&lt;TABLE class=forumline cellSpacing=1 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=row1&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;از میان ضرب‌المثل‌های ملل مختلف و همین طور سخنان شخصیت‌های بزرگ جهان پیرامون ازدواج شصت مورد را انتخاب كرده‌ایم. بسیاری از این حرف‌ها جنبه شوخی و مزاح دارد اما تعداد دیگری از آنها شاید وصف حال من و شما باشد! همین طور قسمت دیگری از این گفته‌ها می تواند برای عده‌ای حكم كلید راهنما را داشته باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;IMG title=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; height=414 alt=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; src=&quot;http://www.40gis.net/uploads/gallery/marriage/marriage.jpg&quot; width=449&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;1-هنگام ازدواج بیشتر با گوش‌هایت مشورت كن تا با چشم‌هایت. (ضرب‌المثل آلمانی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2- مردی كه به خاطر ”پول ” زن می‌‌گیرد، به نوكری می‌رود. (ضرب‌المثل فرانسوی )&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3- لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (‌ضرب‌المثل چینی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;4- زنی سعادتمند است كه مطیع ”شوهر” باشد. (ضرب‌المثل یونانی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;5- زن عاقل با داماد ”بی‌پول ” خوب می‌سازد. (ضرب‌المثل انگلیسی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;6- زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب‌المثل انگلیسی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;IMG title=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; height=677 alt=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; src=&quot;http://www.40gis.net/uploads/gallery/marriage/marriage1.jpg&quot; width=435&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;7- زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه‌ی خرابه هم زندگی می‌كنند. (ضرب‌المثل آلمانی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;8- داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش‌صورت و بی‌لیاقت. (ضرب‌المثل لهستانی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;9- دختر عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می‌دهد. (ضرب‌المثل ایتالیایی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;10- داماد كه نشدی از یك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته‌ای. (ضرب‌المثل فرانسوی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;11- دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می‌شوی و با دیگری فقیر. (ضرب‌المثل ایتالیایی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;12- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق كن. (ضرب‌المثل آذربایجانی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;13- برای یافتن زن می‌ارزد كه یك كفش بیشتر پاره كنی. (ضرب‌المثل چینی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن. (ضرب‌المثل چینی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;IMG title=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; height=336 alt=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; src=&quot;http://www.40gis.net/uploads/gallery/marriage/happy_marriage_couple.jpg&quot; width=442&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;15- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر. (ضرب‌المثل اسپانیایی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;16- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه‌دار. (ضرب‌المثل تركی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;17- ازدواج مقدس‌ترین قراردادها محسوب می‌شود. (ماری آمپر)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;18- ازدواج مثل یك هندوانه است كه گاهی خوب می‌شود و گاهی هم بسیار بد. (ضرب‌المثل اسپانیایی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;19- ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب‌المثل فرانسوی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;20- ازدواج كردن و ازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است. (سقراط)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;IMG title=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; height=345 alt=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; src=&quot;http://www.40gis.net/uploads/gallery/marriage/boy_proposing_marriage-A.jpg&quot; width=439&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;21- ازدواج مثل اجرای یك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط یك اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیرممكن خواهد بود. (بورنز)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;22- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می‌رود. (رولاند)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;23- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است. (ناپلئون)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;24- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی می‌توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم. (خانم پرل باك)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;26- با زنی ازدواج كنید كه اگر ”مرد ” بود، بهترین دوست شما می‌شد . (بردون)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;27- با همسر خود مثل یك كتاب رفتار كنید و فصل‌های خسته‌كننده او را اصلاً نخوانید. (سونی اسمارت)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;28- برای یك زندگی سعادتمندانه، مرد باید ”كر” باشد و زن ”لال”. (سر وانتس)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;29- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ ”شجاعت” می‌خواهد. (كریستین)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;30- تا یك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی‌های یكدیگر را نمی‌بینند. (اسمایلز)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;31- پیش از ازدواج چشم‌هایتان را باز كنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. (فرانكلین)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;32- خانه بدون زن، گورستان است. (بالزاك)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;33- تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;34- ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می‌شوند و اگر ”بد” شد هر دو می‌میرند. (سعید نفیسی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;35- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل! (تن)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;36- شوهر ”مغز” خانه است و زن ”قلب” آن . (سیریوس)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;37- عشق، سپیده‌دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;38- قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه‌ای نیستم. (لرد لوچستر)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;39- مردانی كه می‌كوشند زن‌ها را درك كنند، فقط موفق می‌شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بیكر)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;40- با ازدواج، مرد روی گذشته‌اش خط می كشد و زن روی آینده‌اش. (سینكالویس)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;41- خوشحالی‌های واقعی بعد از ازدواج به دست می‌آید . (پاستور)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;42- ازدواج كنید، به هر وسیله‌ای كه می‌توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یك همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می‌شوید. (سقراط)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;43- قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن. (یك دانشمند لهستانی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;44- مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. (كارول بیكر)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;45- من تنها با مردی ازدواج می‌ كنم كه عتیقه‌شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم. (آگاتا كریستی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;46- هر چه متأهلان بیشتر شوند، جنایت‌ها كمتر خواهد شد. (ولتر)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;47- هیچ چیز غرور مرد را به اندازه‌ی شادی همسرش بالا نمی‌برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می‌داند . (جانسون)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;48- زن ترجیح می‌دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد، اما نمی‌تواند مردی را كه شنونده خوبی نیست، تحمل كند. (كینهابارد)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;49- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می‌شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پیدا می‌كنند. (شاو)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;50- وقتی برای عروسی‌ات خیلی هزینه كنی، مهمان‌هایت را یك شب خوشحال می‌كنی و خودت را عمری ناراحت! (روزنامه‌نگار ایرلندی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;51 – هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی‌كند. (ضرب‌المثل اسكاتلندی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;52 – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن. (ضرب‌المثل آلمانی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;53 – تا ازدواج نكرده‌ای نمی‌توانی درباره‌ی آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;54 – دوام ازدواج یك قسمت رویِ محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا. (ضرب‌المثل اسكاتلندی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;55 – ازدواج پدیده‌ای است برای تكامل مرد. (مثل سانسكریت)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;56 – زناشویی غصه‌های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می‌كند . (ضرب‌المثل آلمانی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;57 – ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنیا اعتبار دارد. (مارك تواین)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;58 – ازدواج مجموعه‌ای از مزه‌هاست هم تلخی و شوری دارد؛ هم تندی و ترشی و شیرینی و بی‌مزگی. (ولتر)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;60 – تا ازدواج نكرده‌ای نمی‌توانی درباره آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;IMG title=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; height=289 alt=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; src=&quot;http://www.40gis.net/uploads/gallery/marriage/before-marriage1.jpg&quot; width=419&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;  &lt;/FONT&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;قبل از ازدواج&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;  &lt;/FONT&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;IMG title=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; height=267 alt=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; src=&quot;http://www.40gis.net/uploads/gallery/marriage/after-marriage1.jpg&quot; width=423&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;  &lt;/FONT&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;بعد از ازدواج&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;  &lt;/FONT&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;IMG title=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; alt=&quot;60 نکته در مورد ازدواج&quot; src=&quot;http://www.40gis.net/uploads/gallery/marriage/after-divorce.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;  &lt;/FONT&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;بعد از طلاق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 02:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=landlaughter&amp;postid=536</comments>
<dc:creator>landlaughter</dc:creator>
<guid>http://landlaughter.blogfa.com/post-536.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دختري بدون استخوان</title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/post-533.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 411px; HEIGHT: 464px&quot; height=700 src=&quot;http://vario.ru/uploads/other/082008/20/gerlgibkie/012_gerlgibkie.jpg&quot; width=525 border=1&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 02:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=landlaughter&amp;postid=533</comments>
<dc:creator>landlaughter</dc:creator>
<guid>http://landlaughter.blogfa.com/post-533.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>5 توصيه براي بهبود روابط </title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/post-532.aspx</link>
<description>&lt;SPAN id=ctl00_ContentPlaceHolder1_DataList1_ctl00_lblstrTextBody&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;براي اينكه روابط سالم‌تر و شادتري داشته باشيد روشي كه با ديگران ارتباط برقرار مي‌كنيد را تغيير دهيد. اگر مي‌خواهيد همه روابط زندگي شما از جمله ارتباط با رئيس، همكاران، اعضاي خانواده، دوستان و همسر به خوبي پيش برود، يك نگاه عميق و دقيق به طرز برخورد خود با ديگران بيندازيد. از عاداتي كه نادانسته و ناخواسته پيدا كرده‌ايد تا طريقي كه در محل كار خود به انتقادات پاسخ مي‌گوييد مي‌توانند اثري عميق روي توانايي ايجاد يك ارتباط موفق پايدار داشته باشند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt; 
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://tech.groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;IMG title=&quot;5 توصيه براي بهبود روابط&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; alt=&quot;5 توصيه براي بهبود روابط&quot; src=&quot;http://www.40gis.net/uploads/gallery/20088/tehran40gis.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;1- شنونده بهتري باشيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اغلب گفته مي‌شود كه كليد يك رابطه سالم، گوش دادن است. اما اين فقط به معني باز نگاه داشتن گوش‌ها نيست. ما اغلب از چيزهايي كه در روند گوش دادن اختلال ايجاد مي‌كنند آگاه نيستيم، مثلا…&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فكر كردن همزمان: از آنجاييكه جريان فكر ما سريع‌تر از صحبت كردن ماست پروسه فكر كردن اغلب با حرف زدن تداخل مي‌كند. بسياري از افراد متوجه مي‌شوند كه در حالي كه دوست يا همكارشان در حال صحبت كردن است، مغز آنان در حقيقت به جاي گوش دادن به صحبت فرد بيشتر روي تهيه يك جواب تمركز كرده است. براي برطرف كردن اين حالت سعي كنيد مانند كارآگاهان باشيد. تصور كنيد كه شغل شما اين است كه دقيقا آنچه را كه فرد مقابل مي‌گويد بفهميد. حتي در مورد نقطه نظرات خاص فرد از او سوال كنيد. اين به شما كمك خواهد كرد كه فكر خود را روي صحبت فرد مقابل متمركز كنيد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رفتارهاي پيش‌داورانه: اگر اعتقاد قلبي شما اين است كه نظر شما هيچگاه تغيير نمي‌كند و يا شما فقط خود را قبول داريد و اهميتي به ديگران نمي‌دهيد . اين طرز فكر نيز مانع از گوش دادن دقيق مي‌شود . شما در واقع قبل از اينكه چيزي را شنيده باشيد آن را مردود دانسته‌ايد. راه‌حل اين است كه به خود يادآوري كنيد كه انتخاب شما اين است كه گوش فرا دهيد و همين‌طور به ياد داشته باشيد كه گوش دادن به ديگران خود موجب مي‌شود كه آنها نيز بهتر به حرف‌هاي شما گوش دهند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پرت‌شدن حواس: اگر ما به طور خاص به گفته‌هاي فرد مقابل علاقه‌مند نيستيم و يا اينكه واقعا نمي‌خواهيم به حرف آنها گوش دهيم، خيلي راحت ممكن است به چيز ديگر توجه كنيم و يا حتي چشم‌هايمان را به سمت ديگر بچرخانيم و نطق طرف را كور كنيم . اما در اينجا هم حداقل مي‌شود يك نمايش توجه كردن را بازي كنيد و به چشم‌هاي طرف مقابل نگاه كنيد و سرتان را تكان دهيد و گاهي نيز اصوات تاييدكننده به كار ببريد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://tech.groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;IMG title=&quot;5 توصيه براي بهبود روابط&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; alt=&quot;5 توصيه براي بهبود روابط&quot; src=&quot;http://www.40gis.net/uploads/gallery/20088/tehran240gis.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2- بدانيد چه موقع ساكت شويد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آيا تا حالا متوجه شده‌ايد كه شما داريد جملات ديگران را تمام مي‌كنيد؟! اين كار را متوقف كنيد. همه انسان‌ها يكسري نيازهاي اوليه دارند از جمله اينكه احساس كنند كه اهميت دارند و فهميده مي‌شوند وقتي شما اجازه نمي‌دهيد كه فرد حرفش را تمام كند و در يك گفتگو به ميان صحبت فرد مقابل مي‌پريد و جملات او را تمام مي‌كنيد در واقع تلاش او براي ارتباط برقرار كردن را مي‌رباييد و باعث مي شويد فرد احساس نااميدي و ناديده انگاشته شدن كند. ربودن مكالمه مانع از پيدايش عمق و صميميت درگفتگو مي‌شود و آن را تبديل به يك گفتگوي سطحي و يك طرفه مي‌كند . بخصوص افرادي كه مكررا اين كار را انجام مي‌دهند احساس نخوت را منتقل مي‌كنند و به نظر مي‌رسد فرد رباينده مكالمه معتقد است كه هميشه بهتر از همه مي‌داند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و اما اگر شما كسي هستيد كه گفتگوي شما ربوده مي‌شود چه بايد بكنيد :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عقب‌نشيني نكنيد. به جاي آن بگوييد: «اگر مي‌توانستم حرفم را تمام كنم …»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خودتان نمونه خوبي باشيد. اگر موقعي متوجه شديد كه شما خود كلام فرد رباينده مكالمه را قطع كرديد. بگوييد: «ببخشيد كه حرف شما را قطع كردم. داشتيد مي‌گفتيد …».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;منظور خود را از گفتگو بيان كنيد. قبل از شروع به صحبت بگوييد: «ببين من فقط مي‌خوام اين موضوع را با تو در ميان بگذارم. بنابراين لطفا به من جواب نده يا نصيحت نكن. من فقط مي‌خوام كه تو گوش بدي.»&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://tech.groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;IMG title=&quot;5 توصيه براي بهبود روابط&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none&quot; alt=&quot;5 توصيه براي بهبود روابط&quot; src=&quot;http://www.40gis.net/uploads/gallery/20088/Youngcouples.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3- خواسته‌هاي خود را بيان كنيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آيا تصور مي‌كنيد كه ديگران انتظارات شما از آنان را مي‌دانند؟ بخصوص همسر شما؟ حتما تاحالا پيش آمده است كه به همسر خود گفته‌ايد: «من نبايد اين را به تو بگويم. تو خودت بايد بدوني …»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خيلي خوب مي‌شد اگر آدم‌ها به صورت شهودي مي‌فهميدند كه طرف مقابلشون دقيقا چي مي‌خواد و چه انتظاراتي داره اما در واقعيت اينطور نيست. اگر تصور شما اين است كه ديگران دقيقا بايد بدانند كه شما چه انتظاراتي داريد و چه فكر مي‌كنيد و يا دوست داريد ديگران چگونه با شما رفتار كنند، در اين صورت اغلب نااميد خواهيد شد. اگر شما از اين جهت فرد مقابل را سرزنش مي‌كنيد در واقع مسووليت بيان انتظارات و خواسته‌هاي خود را نپذيرفته‌ايد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از خودتان بپرسيد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آيا انتظارات خود را واضح و شفاف بيان كرده‌ايد؟&lt;BR&gt;يا انتظارات شما از ديگران منطقي و واقع‌گرايانه است؟&lt;BR&gt;آيا به طرف مقابل هم اين فرصت را داده‌ايد كه انتظارات خود را از شما بيان كند؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;4- اعتماد به نفس بيان حرف خود را داشته باشيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر شما از آن دسته افرادي هستيد كه از مقابله پرهيز مي‌كنند، احتمال دارد كه از كنار مشكلات بگذريد به اين اميد كه خودشان برطرف شوند اما اين خطر وجود دارد كه اين روش پرهيز از مقابله به صورت‌هاي اشتباه و مخربي تفسير شوند. مثلا ممكن است به عنوان نشانه‌اي از ضعف تلقي شود ضمن اينكه صلح كوتاه و موقتي مي‌تواند در درازمدت پيش زمينه‌اي براي يك مشكل مهم شود. براي اينكه در يك مقابله، گفتگو به صورت موفقيت‌آميزي پيش برود :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;زماني كه داغ هستيد حرف نزنيد صبر كنيد تا آرام شويد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برروي حقايق تمركز كنيد و نه انتقادهاي احساسي. نگوييد: «تو هيچ وقت گوش نميدي.» به جاي آن بگوييد: «قبل از اينكه شروع به صحبت كني، خوب به حرف‌هاي من گوش بده.» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مثال‌هاي محكم و قطعي ازحقايق ارائه دهيد و نه نتيجه‌گيري شخصي خود را . به جاي اينكه به همكار خود بگوييد: «انگيزه تو كم شده است.» بگوييد: «متوجه شدم كه در جلسه كاري ساكت‌تر از هميشه بودي.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صحبت خود را با يك جمله مثبت تمام كنيد. مي‌توانيد به سادگي بگوييد: «متشكرم از اينكه وقتت را به من دادي.» يا «متشكرم كه گوش دادي و مطمئنم كه از حالا به بعد اوضاع بهتر خواهد شد.» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;5- تحسين و تعريف كنيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به راحتي از ديگران تحسين و تمجيد كنيد. تحسين همسر، دوستان و همكاران يكي از سريع‌ترين راه‌ها براي برقرار كردن پل ارتباطي است. اگر اين كار را به خوب انجام دهيد و مردم را از توانايي‌هايي كه شما در آنها مي‌بينيد آگاه كنيد دستاوردهاي خوبي هم حاصل خواهد شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلايل متعددي وجود دارد كه مردم اين كار را زياد انجام نمي‌دهند:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما فكر مي‌كنيم كه ديگران نيازي به اين كار ما ندارند. &lt;BR&gt;احساس صميميت نمي‌كنيم كه بخواهيم از كسي تحسين و تعريف كنيم. &lt;BR&gt;مي‌ترسيم كه ديگران نيت و هدف ما را اشتباه برداشت كنند. &lt;BR&gt;اما اجازه ندهيد كه هيچيك از اين موارد مانع از اين رفتار پسنديده شوند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند توصيه براي اينكه چگونه مهارت‌هاي تشويقي خود را بهتر كنيد عبارتند از:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تشويق و تحسين را يك عادت خود كنيد و نه يك تكنيك براي رسيدن به هدف. فردي باشيد كه مشوق ديگران است.&lt;BR&gt;از افراد تشكر كنيد. در زمان تشكر حتما به فرد نگاه كنيد و اگر فرد مقابل همسر يا خواهر و برادر شماست براي افزايش ارتباط احساسي او را لمس كنيد.&lt;BR&gt;نوآوري داشته باشيد. اگر فرد مقابل از تحسين و تشويق چهره به چهره راحت نيست، روش ديگري را به كار ببريد مثلا فرستادن يك كارت، ايميل يا يك يادداشت.&lt;BR&gt;اگر كسي در مورد فردي چيز خوبي گفت و تعريفي كرد، حتما اين گفته خوب را براي او بازگو كنيد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين نوشته برگرفته از كتاب SUMO Your Relationships نوشته Paul McGee است&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 02:21:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=landlaughter&amp;postid=532</comments>
<dc:creator>landlaughter</dc:creator>
<guid>http://landlaughter.blogfa.com/post-532.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوک و پیامگ جدید</title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/post-531.aspx</link>
<description>هميشه يادت باشه فقط يكي هست كه به خاطر تو نفس ميكشه... اونم دماغته! &lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ميدوني فرق تو با فندق چيه؟ فندق يه مغز كوچولو داره ولي تو اونم نداري!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همين الان از آسمون زنگ زدن گفتن قشنگ ترين فرشته شون گم شده... ... يه وقت منو لو ندي&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگه خسته اي: به من تكيه كن اگه تنهايي: بيا پيشم اگه بي پناهي: پناهتم اگه پول مي خواي : مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون چيه كه از گل بهتره؟ از حوري قشنگ تره؟ از دنيا با ارزش تره؟ از فرشته پاك تره؟ . . . واقعا كه!!! تو هنوز منو نشناختي؟؟؟؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يك مورچه و يك زرافه باهم ازدواج مي كنند شب عروسي مورچه گم مي شه بعد از يك هفته پيداش مي شه بعد زرافه بهش مي گه اين همه مدت كجا بودي مورچه مي گه :تو راه بودم كه بيام بوست كنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ترک ما کردی برو هم صحبت اغیار باش با ما چون نیستی باهرکه خواهی یار باش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اتل متل جدائی عروسکم کجایی؟ گاو حسن پریشون یه دل دارم پر از خون عشقم رفته هندستون خونم شده قبرستون یه عشق دیگه بردار یه دنیا غصه بردار اسمشو بذار بچگی تا آخر زندگی آچین و واچین تموم شد عمر منم حروم شد !!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امیدوارم تو خونه پماد سوختگی داشته باشی چون برات یه بوس داغ فرستادم !&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعضیا با غصه پیرن بعضیا با غم رفیقن... بعضیا از بس عزیزن هرگز از دلها نمیرن!!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همدم گل گشته ام همبستر خاکم مکن. قطره قطره می چکم از چشم خود پاکم مکن...&lt;BR&gt;چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غمهایم بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن کبوتر که لب بام شما پر زد و رفت دل من بود که آمد به شما سر زد و رفت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من در این شهر غریبم و در این خاک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر آتش عشق چنان در دلم افروخته بود دیده گر آب نمی ریخت جگر سوخته بود...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو ایران خطی خرابتر از ایرانسل نیست... ایرانسلتیم !!!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کاش در کتاب قطور زندگی ، سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در دریای عشقت شنا کردم ناگهان قورباغه ای دیدم فرار کردم...!!!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تورا می خواستم تا در جوانی نمیرم از غم بی همزبانی غم بی همزبانی سوخت جانم چه می خواهم دگر زین زندگانی؟!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هرکجا دور از تو باشم نازنین غربت نشینم هرکجا پایت گذاری خاک نرم آن زمینم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زندگی گریه ی مختصریست... مثل یک فنجان چای... و کنارش عشق است... مثل یک حبه قند... زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در خلوت من نگاه سبزت جاریست این قسمت بی تو بودنم اجباریست افسوس نمی شود کنارت باشم بی تو هر ثانیه و هر لحظه ی من تکراریست...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مثل شقايق زندگي کن ، کوتاه اما زيبا ، مثل پرستو ، فصلي کوچ کن ، اما هدفمند ، مثل پروانه بمير ، دردناک اما با عشق ، مثل خر عرعر کن ، بلند اما شمرده و خوانا!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تمام کلهای خوشبوی دنیارو به پات بریزم بازم کمه چون پاهات خیلی بو می ده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;لوتی ترین اس ام اس سال : زنگ در خونتم هرکس تورو بخواد باید منوبزنه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;الهی من خورشید بشم تو ماه.......که تا قیامت ریختتو نبینم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;موبایلم حالش بده، شارژ نداره نورش کم شده صفحش یه کم سیاه شده، مریضه سرفه می کنه، مى دونی چشه؟ هواى SMS تو رو کرده!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از شرکت فرش مزاحمتون می شم، اجازه می دی دلم رو فرش زیر پات کنم؟ تا هیچ جا جز دل من پا نذاری.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;ترکه&lt;/SPAN&gt; با زنش دعواش می شه، چراغ رو خاموش می کنه. زنش می گه چرا چراغ رو خاموش کردی؟ می گه آخه جواب ابلهان خاموشیست!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;ترکه&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt; با نامزدش می رن بیرون، گم می شن. دختره می گه حالا چی کار کنیم؟ حیف نون می گه تو برو خونه تون من یه کاری می کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;ترکه&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt; داشته دعا می کرده: خدایا منو نیامرز!&lt;BR&gt;ازش می پرسن چرا این جوری دعا می کنی؟ می گه دارم شکسته نفسی می کنم!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;ترکه&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt; رنگ می زنه ثبت احوال، می گه ببخشید اونجا ثبت احواله؟ می گن بله... می گه من امروز حالم خوبه، لطفا ثبتش کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به &lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;ترکه&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt; میگن فعل خوردن رو صرف کن. میگه: میل ندارم، صرف شده، نوش جان، چشم!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از &lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;ترکه&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt; می پرسن دو دو تا؟ می گه چهار تا... گند می زنه تو جوک!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زوج جوانی کنار ساحل نشسته بودند. آقاهه می پرسه: عزیزم من اولین عشق تو هستم؟ خانمه می گه: بله، البته که هستی... من نمی دونم چرا شما مردا همه تون همین سوال تکراری رو می پرسید!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در یک همایش بزرگ مردی که کیف پول خود را با موجودی 10هزار دلار گم کرده بود، اعلام کرد که به یابنده کیف پول 100 دلار جایزه خواهد داد. شخصی از انتهای سالن فریاد زد: من 150 دلار می دهم!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون روزها یادش بخیر ، دو تا دستامو می گرفتی و تو خیابونها با هم می چرخیدیم ، تموم عشقت من بودم امضا : فرقون &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خر پير وقت مردن به خرهاي ديگر وصيت کرد وگفت 1- بر سر يه مشت علف دعوا نکنيد 2- گورخررا دوست بداريد پسر عمويتان است 3- ترکها با ما هيچ نسبتي ندارند الکي خود را به ما نسبت ميدهند اصليت ما از تهران است &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يه امريكاييه ميخواد حال اردبيليه رو بگيره ميبرتش امريكا بهش ميگه زمين رو بكن اونم ميكنه بعد از ده متر كندن ميرسن به يه سيم . امريكاييه ميگه اين يعني ما صد سال پيش تلفن داشتيم تركه ميگه حالا تو بيا بريم اردبيل. اونجا بهش يه بيل ميده ميگه بكن صد متر ميكنن به هيچي نميرسن تركه ميگه اين يعني ما صد سال پيش موبايل داشتيم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ترکه دو تومنيش تو جوب ميفته دست مي کنه تو جوب پنج توماني پيدا مي کنه بعد يک سه توماني مي ندازه تو جوب &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مراحل ازدواج : آزمایشگاه آرایشگاه مالشگاه لایشگاه گایشگاه زایشگاه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 02:20:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=landlaughter&amp;postid=531</comments>
<dc:creator>landlaughter</dc:creator>
<guid>http://landlaughter.blogfa.com/post-531.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنان ژيمناستيك كار المپيك 2008</title>
<link>http://landlaughter.blogfa.com/post-529.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groups/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;IMG height=377 alt=&quot;The image “http://dc70.4shared.com/img/60228251/6cdd41cb/42_online.jpg?sizeM=3” cannot be displayed, because it contains errors.&quot; src=&quot;http://dc70.4shared.com/img/60228251/6cdd41cb/42_online.jpg?sizeM=3&quot; width=424&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 02:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=landlaughter&amp;postid=529</comments>
<dc:creator>landlaughter</dc:creator>
<guid>http://landlaughter.blogfa.com/post-529.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
